
آندرو هوسي؛ بودريار به واسطه ايده هايي همچون «شبيه سازي» (simulation) و «ابرواقعيت» يا «واقعيت حاد» (hyper-reality) شهرت يافت. او اين انديشه ها را براي توصيف جهاني به کار مي برد که در آن تصاوير بر جاي واقعيت نشسته اند تا حدي که ديگر حقيقت عيني هرگونه تجربه انساني از هنر گرفته تا جنگ به امر ناممکن مبدل شده است. بودريار را به واسطه ملاحظه عجيبي که در سال 1991 در مورد جنگ خليج ارائه کرد نيز مي شناسند؛ «جنگ خليج رخ نداد»؛ منظور او اين بود که تکنولوژي ليزر و خبررساني ويدئويي حقيقت اين جنگ يعني خونريزي، رنج و اجساد متعفن را از ميان برداشته است. آنچه به نزد ما مي آيد تنها برساخته يي رسانه يي از جنگ است که مطابق اصول بهداشتي ساخته شده،
با ساخته شدن فيلم ماتريکس که سازندگانش بودريار را يکي از سرنخ هاي فکري فيلم معرفي کردند و با مباحثي که درباره جنگ اخير خليج درگرفت، انديشه هاي بودريار در جاي جاي حوزه فرهنگ پيدا مي شوند حتي اگر چندان قابل هضم نباشند يا نصفه نيمه فهم شده باشند. در مصاحبه هايش اکثراً طفره مي رود و زماني که از او درباره زندگي اش مي پرسند بي درنگ مي گويد؛ «بدون هيچ پيش زمينه يي.»
بودريار براي نخستين بار در تاريخ گفت که انسان ها ديگر در زندگي خودشان هم دخالتي نمي کنند. در مقاله يي که با عنوان «بعد از خوشگذراني چه کار مي کني؟» منتشر کرد به اين مطلب اشاره مي کند که چگونه نيروهاي آزادشده مدرنيسم - يعني آزادي جنسي و نژادي، آزادي بيان و الغاي امتيازات طبقاتي- به تدريج در پيوند با يکديگر «جامعه نمايشي» را ساخته اند و در اين جامعه به ضد آن چيزي که در اصل انتظار مي رفت بدل شده اند.
بودريار مارکسيستي است که کنار گذاشتن اميدهاي انقلابي را به منظور حمله به شرايط در حال تغيير جامعه مدرن به شيوه يي کنايه آميز لازم و دشوار مي داند. بودريار معتقد است که تروريسم در جامعه يي جهاني که مبتني بر پيش فرض نادرست چيرگي خير بر شر است، اجتناب ناپذير خواهد بود؛ همان پيش فرضي که از جانب امريکا تقويت مي شود. اين ديدگاه مانوي نه تنها ناپخته است و خام بلکه دعوتي است همگاني به ترور. فروريختن برج هاي دوقلو ناشي از غرور و تکبر نبود بلکه پيامد ايمان نابجايي بود که امريکايي ها نسبت به تصوير زيباي امريکا در جهان داشتند. امروز بودريار همه جا هست، حتي در جاهايي که انتظارش را نداشت. بيشتر او را پيام آور پوچ انگار مي شناسند. تعهد ديرپاي او به مسائل سياستً خïرد و نوشته هايش نشان مي دهند که اهميت اصلي او در فلسفه نيست بلکه وي منتقدي است فرهنگي که با پايداري مي داند که معناي زيستن در جهان تقليل يافته و ديسني وار امروزين چيست؛ جهاني که تحت سلطه شرکت هاي غيرشخصي چندمليتي است و تاريخ اين جهان با طلسم مدهوش کننده حال ً حاضر منسوخ شده است.
نوام چامسکي
زبان شناس يا منتقد؟

نيل کلارک؛ چامسکي در سال 1976 در موسسه تکنولوژي ماساچوست به مقام استادي رسيد. کتاب ساختارهاي نحوي (1957) او، يکي از مهم ترين دستاوردهاي فکري قرن بيستم به شمار مي رود. چامسکي پيرو اين انديشه بود که هر کودکي داراي توانايي بالقوه يي است تا دستور زبان و ساختارهاي عميق زبان را به خوبي بياموزد. از آنجا که فراگيري زبان امري جهان شمول است، همه زبان ها مي بايد در يک ساختار بنيادي يکسان يا «ژرف ساخت» مشترک باشند. اثر بنيان کîن چامسکي درباره زبان و دستور زبان نه تنها زبان شناسان را عميقاً تحت تاثير قرار داد بلکه بر کل علوم شناختي نيز اثر گذاشت. اين نظريه در تفکر سياسي خود وي نيز رسوخ کرد. آنچه چامسکي ارائه مي کرد «گزارشي از مبادله بين المللي قدرت از ديدگاه زبان شناسي بود».
چامسکي در زمان جنگ ويتنام به عنوان منتقد اجتماعي سياست خارجي امريکا به شهرت رسيد. نخستين اثر سياسي مهم او کتاب قدرت امريکا و ماندارين هاي نوين (1969) بود که در انتقاد به طبقه روشنفکران ليبرال نوشته شده بود؛ طبقه يي که يا مدافع جنگ ويتنام بودند يا اگر مخالفتي داشتند نه بدين سبب بود که چنين جنگي نادرست است بلکه به خاطر تلفات و خسارات فراواني بود که بر امريکا تحميل مي شد. در دهه هاي 70 و 80 ميلادي چامسکي به همراهي جان پيلگر (John Pilger) از معدود کساني بودند که از نسل کشي «پنهان» در تيمور شرقي سخن گفتند، همان جايي که در مدتي بيش از بيست سال، نيروهاي اندونزيايي که از جانب امريکا حمايت و تجهيز مي شدند، مسوول مرگ بيش از 200هزار نفر بودند.
چامسکي به عنوان روشنفکري غيرمارکسيست و سوسياليستي آزاديخواه از برچيدن ديوار برلين استقبال کرد. ولي در عين حال او از خطرات ناشي از خلأ قدرت جديد آگاه بود. ترس او از اين که با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، مجموعه درهم پيچيده نظامي- صنعتي امريکا به دنبال دشمناني جديد خواهد گشت تا وجود خود را موجه جلوه دهد با اتفاقاتي که بعداً در جهان رخ داد تاييد شد. به نظر چامسکي اجراي موفقيت آميز اين برنامه وامدار «اتحادي نامقدس» ميان دولت امريکا و شرکت هاي رسانه يي است.
درک چامسکي از ساز و کار امپرياليسم امريکا و توانايي هميشگي او براي فهم دورنماي کلي سياست هاي امريکا به مخالفت او با دخالت نظامي امريکا در کوزوو، افغانستان و عراق و همچنين جنگ بوش بر ضد تروريسم منجر مي شد. او همانند يک ليبرال حقيقي هرگز بر سر اعتقادش به آزادي بيان حاضر به مصالحه نشد تا جايي که در سال 1980 بر کتاب روبرت فاوريسون (Robert Faurisson) که در حقيقت داشتنً فاجعه هولوکاست ترديد کرده بود مقدمه يي نوشت.
نوام چامسکي در سال 1928 در فيلادلفياي امريکا متولد شد و از سال 1955 در موسسه تکنولوژي ماساچوست به عنوان استاد زبان شناسي مشغول به تدريس شد. او را پدر زبان شناسي مدرن و بنيانگذار رشته دستور گشتاري- زايشي زبان مي دانند.
ژاک دريدا
فيلسوف اسطوره شکن

تري ايگلتون؛ يک دهه پيشتر حضرات دانشگاهيان کمبريجي که پيش از آن درخواست فيلسوف فرانسوي ما را رد کرده بودند به ژاک دريدا مدرکي افتخاري تقديم کردند. بي گمان بيشتر دانشگاهيان کمبريج که ضد او راي داده بودند بيش از چند صفحه از آثار او را نخوانده بودند؛ همان مردان و زناني که به دانشجويان شان مي آموزند تا پيش از قضاوت همه شواهد را از روي وسواس و احتياط ارزيابي کنند. آنها به سادگي پذيرفته بودند که دريدا شيطان فرانسوي پوچ انگاري است که ارتباطات در پرده يي با چپ دارد و به ذائقه مدپسندان فرانسوي خوش مي آيد. او باور دارد که هرچيزي مي تواند هر معناي ديگري داشته باشد و در جهان چيزي جز متن وجود ندارد. با همه اينها دريدا فلسفه يي مسحورکننده و اسطوره شکن ارائه کرده بود و تا حدي به همين دليل بود که نزد پير محافظه کاران سرزمين هميشه باراني، نابخشيدني باقي مانده بود.
به گمان اين فيلسوفان دريدا شارح مفهومي جديد به نام «واسازي» است که يعني مضمحل کردنً هرچيزي که مي توانيد به آن ضربه بزنيد. او ساختارگرايي است که اذهان ساده لوح دانشجويان را با اعتقادش به اين که زبان تنها به خودش وابسته است نه به دنياي واقعي آلوده مي کند. البته هيچ کدام از اين صفات درست نيست.
دريدا گفته است «هيچ چيز خارج از متن نيست». منظور او اين است که هر چيزي در جهان وابسته به متن است، بدين معني که هستي اش از بافت به هم پيچيده عناصري شکل گرفته که مانع از آن مي شود تا کاملاً از چيزي ديگر متمايز و جدا بيفتد. «وابستگي به متن» يعني اين که هيچ چيز نمي تواند به تنهايي به شيوه يي شکوهمند دوام آورد. او هرگز نگفته که هر چيزي مي تواند هر معنايي داشته باشد بلکه در نظر او معنا هرگز قطعي و نهايي و ثابت نيست. هيچ نظام معنايي بي تزلزل بنا نمي شود. واسازي کردن به معني تخريب نيست، واسازي يعني نشان دادن اين امر که واژگانً به ظاهر متضادي مانند «زن» و «مرد» رابطه يي را که در نهان با هم دارند با خشونت سرکوب مي کنند و پوشيده نگاه مي دارند. يا به شکلي عام تر نشان دادن اين امر است که هر نظام منسجمي مجبور است در برخي نقاط از منطق دروني اش تخطي کند.
دريدا همانند ديگر نظريه پردازان فرانسوي دقيقاً فرانسوي تبار نبود. او به سال 1930 در خانواده يي از يهوديان اسپانيايي تبار در الجزاير به دنيا آمد. اين دانشجوي جوان در پاريس اضطراب فرهنگي قابل توجهي را تحمل کرد. آثار او که در تعمق بر روابط تناقض گونه مفاهيمي چون «درون» و «بيرون»، «مرکز» و «حاشيه»، «شايسته» و «ناشايسته» و «اصلي» و «فرعي» دور مي زد محال است خارج از اين زمينه فهميده شوند. دريدا در نظام دانشگاهي فرانسه که به خاطر سلسله مراتب سختگيرانه و عقل گرايي سرسختانه انگشت نما است به عنوان يک يهودي استعمارزده نيمه بيگانه مشغول به کار شد.
هميشه مي گفت که «من مرد چپ هستم» و مدتي به هموطن فيلسوف الجزايري اش لويي آلتوسر به طور خاص بسيار نزديک بود. در کنار فوکو وارث بزرگترين جريان تفکر آزادي خواهي سياسي فرانسه بود. آثار او لحظه يي را مي نمايانند که اين پيشاهنگان انقلابي به دژهاي گرانسنگ فلسفه نفوذ مي کنند و مرزهاي ميان امر احساسي و امر انتزاعي، امر تحليلي و امر تجربي و جديت و بازيگوشي را از ميان مي برند. از نظر فلسفي دريدا خلف فرويد، نيچه و هايدگر است؛ همان سنت فلسفه ستيزي که سعي دارد همه بنيادهاي متافيزيکي تفکر غرب را به پرسش بگيرد.
آنتونيو نگري
مارکسيست پست مدرن

کاتارين انکر؛ آنتونيو نگري از معدود روشنفکران معاصر غرب است که به خاطر افکارشان به زندان افتاده اند. در سال 1980 ميشل فوکو با نگراني پرسيد؛ «آيا حقيقت ندارد که نگري تنها به دليل روشنفکر بودنش به زندان افتاده؟»
نگري مردي انقلابي، محکوم، دانشمند، تبعيدي و سياسي است. نگري اکنون به خاطر همکاري با ميخائيل هارت در نوشتن کتاب امپراتوري (2000) که تحليلي اصيل و پرتوان از صورت بندي سياسي جهاني شدن است شهرت يافته.
در اوايل دهه 1960 ميلادي دانشگاه پادوا در اقدامي بي سابقه نگري جوان را بر کرسي استادي نشاند. نگري دائماً خود را به معنايي که بيشتر کمونيست ها به رسميت نمي شناسند کمونيست مي خواند. نگري با محکوم کردن حزب کمونيست نه تنها سرمايه را بلکه دولت را هم مورد انتقاد قرار مي دهد؛ اين طرح فکري او براي نجات مارکس از قرائت مارکسيستي شکل گرفت. فکر اصلي نگري دست شستن از برجستگي سنتي کار نزد کمونيست ها و سوسياليست ها بود. نزد نگري تنها مديريت ابزار توليد کافي نيست بلکه کارگران بايد خود را از رژيم انضباطي خودً کار رها کنند.
در آوريل 1979 بيش از 1500 نفر دستگير شدند که نگري هم از جمله آنها بود. نگري متهم بود که رهبري مخفيانه شبکه يي تروريستي را بر عهده دارد. از اتهام رهبري و سازماندهي فعاليت هاي تروريستي تبرئه شد اما از نظر اخلاقي و عيني مسوول خشونت ها شمرده شد. او از زماني که در زندان بود براي مطالعه اسپينوزا سود برد.
در سال 1983 با وجودي که هنوز محکوميت اش ادامه داشت از جانب حزب راديکال به نمايندگي مجلس برگزيده شد و متعاقب آن از زندان خارج شد. اما چند ماه بعد مجلس مصونيت قضايي او را لغو کرد و نگري به جاي اين که به زندان بازگردد با يک قايق ماهيگيري به فرانسه گريخت. دادگاه او را غياباً محکوم کرد.
او سرانجام در پاريس ماند و در کنار فوکو، دولوز و گاتري عضو حلقه روشنفکران فرانسوي شد. در آن سال ها به کارهاي نظري پرداخت و در ماهيتً سرمايه و اقتدار مرکزي دولت و ماهيت نيروهاي دموکراتيک انقلابي همچون کارگران، شورشيان و فقرا تعمق کرد.
نگري در سال 1997 به ايتاليا بازگشت. او در تلاش بود تا دولت را راضي کند که در مورد صدها نفري که به خاطر قضاياي دهه 1970 در زندان و تبعيد مانده بودند به راه حلي سياسي تن دردهد اما موفق نشد و در عوض خودش هم به 13 سال زندان محکوم شد. در همين دوره زندان بود که توانست کتابش را که يکي از برجسته ترين کتاب هاي قرن بيستم است کامل کند. کتاب امپراتوري با بدبيني نسبت به تفکري آغاز مي شود که مي انديشيد جهاني شدن امکانات جديدي براي مقاومت به وجود مي آورد.
شايد کتاب امپراتوري موفق ترين کتابي باشد که از نسل چپ هاي امروز بيرون آمده. اين کتاب شکلي از حاکميت نوپا و جهاني را توصيف مي کند و اذعان مي کند که ديگر بازگشت به حاکميت ملي ممکن نيست. نگري از حرکت آزادانه مهاجران در جهان حمايت مي کند و معتقد است که جهاني شدن «قفس دوزخي» دولت ملي را شکسته است. «امپراتوري» همان امپرياليسم نيست؛ در معنايً سنتيً امپرياليسم، قدرتي مرکزي و مرزهايي معين وجود دارد اما در امپراتوري بيرون و مرکز معنايي ندارند.
فيلسوفً مارکسيستً پست مدرن شب ها را در زندان سر مي کرد و روزها اجازه داشت بيرون برود. او در سال 1999 از زندان آزاد شد ولي تحت نظر باقي ماند و نهايتاً در آوريل 2003 کاملاً آزاد شد. نگري نويسنده کتاب امپراتوري (2000) است که پرفروش ترين مانيفست ضدجهاني شدن است.