
در يك نگاه كلان، مي توان گفت تجدد درمراحل مختلف خود بر يك منوال نبوده و داراي خصلت دوگانه يي است. تجدد به عنوان پروژه و انديشه، به خودمختاري و آزادي و آگاهي و كارگزاري انسان نظر داشته است و ليبراليسم، دموكراسي، روشنگري، عقلانيت تفاهمي، حوزه عمومي، جامعه مدني و سوسياليسم، برخاسته از اين وجه تجدد هستند. از سوي ديگر، تجدد به عنوان وضعيت متحقق تاريخي، با تركيب با فرآيندهاي سياسي، اجتماعي و اقتصادي هر دوران، خلوص خود به عنوان پروژه را از دست داده و با ناسيوناليسم، جامعه طبقاتي، عقلانيت تكنولوژيك، دولت مداخله گر و انضباط اجتماعي درآميخت.
در هرمرحله و دوران، يكي از اين دو بعد تفوق و برتري يافته است. از چنين منظري مي توان گفت كه پروژه تجدد خصلتي اساساً ديالكتيكي داشته است. تجدد اوليه به عنوان عصر ظهور و حضور انسان در انديشه ترقي آزاد و بي حد و حصر، بعدها با ظهور علوم اجتماعي و قوانين تاريخي و اجتناب ناپذير آن در قرن نوزدهم از خود بيگانه شد، با طلوع علم اثباتي انسان غروب كرد. اما به نظر مي رسد كه اينك تجدد درموجي تازه از خودبيگانگي خودآگاهي مي يابد و خودآگاه مي شود. به اين تعبير، مي توان پساتجدد را خودآگاهي تجدد به شمار آورد.
«حسين بشيريه»، در كتاب «درآمدي بر جامعه شناسي تجدد» با تركيب و اقتباس چنداثر عمده درباره تاريخ و جامعه شناسي تجدد و پساتجدد از نويسندگان برجسته اين حوزه چون پيترواگنر، اسكات لش، مارشال برمن و يورگن هابرماس به تحليل و تعبير تجدد، امواج مختلف آن و پساتجدد پرداخته است.