349464.jpg
على مرادخانى
انتشارات مهرنيوشا

در فلسفه مدرن تقابل بين انسان و طبيعت به پرسش از «چيستى تاريخ» راه پيدا كرد. در سايه چنين پرسشى، «تاريخ» در شمار منابع و مراجع شناخت (episteme) درآمد. از اين رو از اواخر قرن ۱۸ «تاريخ فلسفه» لازمه ذات فلسفه تلقى شد و پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه به ميان آمد. پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه در سنت فلسفى آلمان در اسلاف هگل چون تيره مان و تنه مان مورد اقبال جدى واقع شد، اما فرايند ملاحظه تاريخى فلسفه در نظام فكرى هگل به اوج خود رسيد. هگل تاريخ فلسفه را عين فلسفه و بلكه علم فلسفه ديد و با نظر در تاريخ فلسفه بر آن شد كه با تأسيس منطق تازه اى فكر و فرهنگ غرب را از نگاه گسيخته عصر روشنگرى خارج كند و گذشته غرب را به اكنون آن فراخواند و جمعى بين جدال قديم و جديد به دست دهد.
با اين نگاه است كه هگل تذكر به سنت را در تعاطى به فلسفه ضرورى مى داند. شايد از اين حيث راه هگل براى آنان كه در تقابل سنت و مدرنيته افتاده اند، راهگشا باشد.
كتاب «هگل و فلسفه مدرن» در قالب مقاله هايى مستقل و در عين حال با يك شيرازه مشترك در هفت فصل تدوين و تنظيم شده است. فصل نخست به شرح ماجراى «پرسش از چيستى تاريخ فلسفه» با تحليلى از ديباچه هگل بر درس - گفتارهاى تاريخ فلسفه اختصاص دارد.
در فصل دوم با عنوان «هگل، تاريخ و مدرنيته» با اين ملاحظه كه هگل نظر و عمل انسان مدرن را به يك مسئله فلسفى بدل كرد و آن را در كانون نظام فلسفى خويش نشاند، از نسبت مدرنيته و تاريخ در نظر او بحث شده است و در پنج فصل بعدى كتاب با ابتنا بر درس - گفتارهاى تاريخ فلسفه تفسير هگل از فلسفه هاى دوره مدرن همچون فلسفه دكارت، اسپينوزا، كانت، فيخته و شلينگ گزارش شده است كه اين فصول چنين عنوان گرفته اند: هگل و ساحل امن فلسفه در دكارت ‎/ هگل و سرآغاز فلسفه در اسپينوزا ‎/ هگل و نقد سوبژكتيويسم در نقد اول كانت ‎/ هگل و نقد فرماليسم در نقد دوم كانت ‎/ هگل و اختلاف فيخته و شلينگ.